بالاخره شب جمعه ، شب تولد امام رضا ، شب عید ، من و بابام و خاله ام رفتیم اهواز و یه خواستگاری کردیم از سحر واسه رضا و قرار شد بعد از اینکه جواب مثبتدادن (که میدن) و سالگرد مامانم گذشت ما بریم خواستگاری رسمی و بله برون و از این حرفا ... وای اگه میدید رضا و سحر بعد از 7-8 سال که به هم رسیدن چقدر خوشحال بودن و شاد و شنگول ، فرت فرت میومدن از من تشکر میکردن که علی هرچی از خدا میخوای بهت بده و اگه تو نبودی ... و از این حرفا ! گروه یار (یحیی و علی و رضا ) یک عضومتاهل داره و کم کم گروهمون احساس بزرگ شدن میکنه ...
از زبان من و یحیی : ما هم میخواییییییییییممممممممم !!! ههههه
پی نوشت : امروز جمعه 8/8/88 تولد امام رضا و دقیقا 6 ماه از تاریخ 8/2/88 (فوت مامانم) گذشت ، مامانی میخوامت...
پی نوشت : ای راهب کلیسا کمتر بزن به ناقوس ، خاموش کن صدا را نقاره میزند طوس ! عیدتون مبارک !
پی نوشت : به مناسبت خاک و آلودگی و آنفولانزا و سرما خوردگی ، هفته ی گذشته بیشترش تعطیل شد...
پی نوشت : از نظراتی که در مورد اون دوستم که ازم سوالاتی پرسیده بود ، دادین ، خیلی ناراحت شدم...
نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در جمعه 8 آبان1388 ساعت 22:18 |
لینک ثابت |
بعد از کلی سلام و صلوات باید بگم : شرمنده ، شرایطم اصلا طوری نبود که بخوام آپ کنم.
سوالی پپرسیدم از بعضی از بچه ها با این مضمون:
"دوس داری در مورد چی بنویسم...کجای زندگیم برات مبهمه یا دوس داری بیشتر در موردش بدونی.....بیا بگو ، اگه شد آپ بعدیم میشه جواب تو !"
دوستی اومد و خواسته ی خودشو گفت و از اونجایی که نظر خصوصی بود اسمشو نمیگم (!!)
این نظر اون دوستمون :
" براي من كل زندگي تو مبهمه.اين كه تو زندگيت هدف بزرگي براي خودت داري؟تا كي مي خواي مثل بقيه آدما خودتو علاف كني تو اينترنت و با پدرت سر اين موضوع جر و بحث داشته باشي؟تا كي مي خواي مثل بچه هاي كوچيك پدرتو به نخوردن قرص تهديد كني؟ اصلا تو چه جوري به زندگي نگاه مي كني؟همون نگاهي كه بقيه هم سن وسالهات دارن؟.بخوريم و بخوابيم. بريم سينما ، اينترنت ، وب گردي ،د انلود بازي و فيلم و....تيكه انداختن به دخترا و... تو واقعا مي خواي تا كجا همون جوري پيش بري؟تا كجا مثل بقيه همون راهي رو بري كه همه رفتن و مشخصه كه آخرش چيه.يا مي ري دانشگاه يا هم اين كه كار مي كني ديگه ...يا پيش بابات ! مي خوام بدونم كه تا كجا مي خواي همين جوري پيش بري. شده تو زندگيت تا حالا خواسته باشي كار ديگه اي انجام بدي؟ بري سراغ هنر يا موسيقي و اين جور چيزا ؟؟؟يا هم هر جاي ديگه. اصلا تو خسته نشدي از بس كه از غرورت صحبت كردي ؟از اينكه خوشگل و خوشتيپي ؟ و يا دخترا برات هل هل مي زنن ؟؟ چرا فكر مي كني اينجوريه ؟ تا حالا شده دوست دختري داشته باشي كه وقتتو براش بذاري ؟ دوسش داشته باشي .دلت بخواد باهاش 3كس داشته باشي.دلت بخواد فقط مال تو باشه.وقتي كسي بهش نگاه كنه بهت بر بخوره.نازشو بكشي....تا حالا شده؟؟؟؟؟ اصلا تو از زندگي چي مي خواي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
و جواب من :
" نخیر ! شما کلا منو اشتباه گرفتی ، اصلا چیزایی که در مورد من فکر کردی و گفتی مشخصه که فقط یه برداشت سطحی از من بوده ؛ جر و بحثی که من با بابام داشتم سر موضوع درس خوندن بود و چون داشتم درس میخوندم و اون اومد بهم گیر داد منم زدم به سیم آخر و قهر کردم.من و بابام رابطمون خیلی خوبه تا جایی که گاهی احساس میکنم این دوستمه نه بابام ، و سر موضوع زن گرفتن بابام هرچند من مشکل دارم(که طبیعیه)ولی من خودم پیشنهاد کردم که پزشک خانوادمون خانم خوبیه و خودمم به وقتش میرم برای بابام خواستگاری و نه تنها باش مخالفت نمیکنم ، بلکه تشویقش هم میکنم.و اما هدف ، معلومه که دارم...بزرگترین هدفم اینه که رئیس جمهور شم/قبل از اون هم اهداف بزرگی دارم که اولیش اینه که زن بگیرم.نگاه من به زندگی یه جورایی متفاوته ، دوستای من آدمای بالای 24سال هستن معمولا ، پس نگاه من هم مثل آدمای سن بالاست.اهل ولگردی و بازی نیستم.قابل توجه شما که : من با اینکه هنوز 18 سالم نشده طرح یه مرغداری + یه تولیدی لباس رو ریختم که تا الان زمین برای هر 2 تاش از من بوده (2 هکتار زمینیی که بابام بهم داد و میتونستم با فروشش پول خوبی به جیب بزنم ، ولی فکر کردم بهتره توش کار و کاسبی راه بندازم برای آینده ام)،پسر خالمم دنبال مجوزه و به زودی راه میوفته.من آدم بی کار و بی عاری نیستم و کلی طرح اقتصادی دارم برای اجرا...دائم دارم فعالیت میکنم.اینترنت گوشه ای از زندگیمه و ولگردی و چت نمیکنم(خیلی کم).کلی اطلاعات به دست میارم و گاهی هم مینویسم برای وبلاگم.من تو زندگیم همه کاری انجام میدم.یادم نمیاد جایی گفته باشم فقط یک هدف دارم...گیتار میزنم (موسیقی) ، تئاتر کار میکنم و هنوز هم به صورت حرفه ای دنبالشم و نمایشنامه هم مینوسم ، کلی مقام قهرمانی (استان) توی رشته ی ووشو دارم ... مغرورم ، درسته ولی هیچوقت از غرورم خوشم نیومد و حتی توی یک جمع دوستانه گفتن دوس داری بچه ات مث خودت باشه؟گفتم آره به شرطی که غرور نداشته باشه،پس من از غرورم خوشم نمیاد و دوسش ندارم ولی دارم دیگه ، یادم نمیاد جایی گفته باشم خوشگلم یا فلانم و بهمانم...فقط عکس گذاشتم...بعضیا گفتن تو از سگت خوشگلتری و بعضیا گفتن سگه از تو خوشگلتره و همه ی نظرات هم هستن و پاکشون نکردم و راستش نه تنها بهم برنخورد بلکه کلی خوشم اومدم از دوستای به این باحالی.پس من دم از خوشگلی و کلاس گذاشتن نزدم...خاطره نوشتم و تو برداشتت اینطوری بوده که من کلاس گذاشتم ... آره شده دختری رو دوست داشته باشم و بخوامش ، بیشتر بچه ها میدونن ، تو هم تو آرشیو بگردی به اسم دنیز بر میخوری...خیلی مشکلات اومد سر راهمون ، بهتر دونستیم رابطمونو به آخر برسونیم ، هنوزم همدیگه رو دوس داریم ، غیرت عجیبی بهش داشتم و دارم ... و در آخر من از زندگی ، یک زن خوب ، یک زندگی خوب ، یک ریاست جمهوری برای خدمت به هموطنام و یک خوش نامی ابدی میخوام ... "
یادته پارسال قرآن گرفتی رو سرم روز اول مدرسه ها ؟ گفتی مواظب خودت باش ، درساتو بخون ، تو مدرسه چیزای الکی نخریا ، این کیک و آب میوه ها همشون ضرر دارن ، تو خونه برام نون و پنیر و خیار درست میکردی بهم میدادی ، آخ که چه مزه ای میداد ، زنگ که میخورد منم شروع میکردم به خوردن...هیچی مثل لقمه های تو نمیشه مامانی ! حتی ساندویچای آقای نجفی ، بعضی وقتا که حالت خوب نبود و صب بیدار نمیشدی ، من تو مدرسه کاکائو و نانی و کلی چیز میخریدم که گاهی حالم بد میشد بعد باهام دعوا میکردی،حالا کجایی که برام لقمه بگیری ؟ کجایی که باهام دعوا کنی ؟ آخ آخ ؛ دیدی چی شد؟ امسال کسی قرآن نگرفت رو سر من و سینا ، همینطوری رفتیم مدرسه . میدونم هنوز تو فکرمونی ... ما رو میبینی ، مواظب مایی ، ولی من تو رو نمیبینم ، من نمیتونم ببرمت بیرون خرید کنی و کنارت باشم که از این مردای نامرد روزگار نترسی ! مامانی شاید تو دلت تنگ نشه برامون چون مارو میبینی .... ولی به فکر دل ما هم بودی ؟ تو که میدونستی من چقدررررر مامانی ام ؟! با خدا صحبت کن ، منم بیام پیشت .....همین !
زیرنوشت : سلام !
زیر نوشت : مدرسه ها شرووع شده ... کم میام نت ... دیر به دیر سر میزنم...شما بیاید.
زیر نوشت : خداحافظ تا دفه ی بعد که بیام نت !
نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در پنجشنبه 2 مهر1388 ساعت 14:36 |
لینک ثابت |
متاسفانه با شروع فصل پر خیر و برکت پاییز و آغاز با شکوه مدارس تحریم ها از سوی دولت (بابام) افزایش میابد.(با بابام آشتی کردما)
به نقل از خبرگذاری پسر مامان و بابا پریشب در حالی که در اتاق بودم و حدودا 6 ساعت در اینترزرت ول میچرخیدیم پدر آمد در اتاق و گفت : تو هوز بیداری ؟ باشه باشه ، استفاده کن از این ده روز مونده ، امسال خیلی جدی ترم ، باید درساتو بخونی ، من قبولی نمیخوام ، معدل میخوام ، این در حالی بود که علی در اوج پر رویی به پدر میخندید و میگفت : عجب ، عجب .... با این رفتار سرد و طنز از سوی علی پدر عصبی شد و گفت وقتی کامپیوترتو روزی یک ساعت بهت دادم میفهمی و علی همچنان میخدید و میگفت : عجب ، عجب !
ولی خب خارج از عجب ، عجب و شوخی میدونم بابام یه حرفی که میزنه تا ته پاش وای میسته،البته منم صلاح دارم ، مثلا تا یه چیزی میگه منم میگم قرصامو نمیخورما ، اونم بعضی وقتا که عصبی میشه میگه به جهنم بعد میاد ناز میکشه میگه قرصاتو بخور ، البت من 15 روزی میشه که نیمخورم ، خوشم نمیاد ، آقا این فشار خون که درد نداره ، بذار بره بالا ، تهش یه سکته و انالله و انا ... ههههه، چه جالب !
در مورد سگم اولا باید بگم که ناتاشا دختر نیست بچه ها ، پسره ، ولی خب دائیم ناتاشا صداش میکرد منم گفتم ناتاشا ، اسم پسرونش "تامی" ! این آقا سگه ما نگهبان باغمونه و قلاده و از این حرفا هم نداره ، دوس داشتم تو خونمون باشه ولی همون چند سال پیش که دائیم بهم داد مامانم مخالف بود سگ بیارم تو خونه ، همون موقع بردم تو باغ و تقریبا هفته ای یه بار بهش سر میزدم.هر وقتم منو میبینه یا کفشمو لیس میزنه یا رو کمر میخوابه و دست و پاهاشو تکون میده برام...خیلی لوسه !
اونایی که دوس داشتن صورت تمام رخ ناتاشا رو ببینن 2 تا عکس توی ادامه مطلب هست!
ادامه مطلب نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در دوشنبه 23 شهریور1388 ساعت 3:11 |
لینک ثابت |
اصلا هفته ی خوبی نداشتم ، آخه آدمی که روزه میگیره همش خوابه (نه که وقتی روزه نمیگیرم بیدارم)،تنها کارهای مفیدی که کردم این بود که 3 تا تجدیدامو امتحان دادم که به دلیل کش و قوس هایی که با پدر داشتیم و قهر کردم و از این حرفا (و هنوز هم قهرم باهاش) امتحانامو نخوندم و مشکلی هم پیش اومد که اصلا حال نداشتم سر جلسه بشینم و شیمی و فیزیک رو برگه سفید تحویل دادم (این است شجاعت)،ترم 3 تئاتر هم تموم شد ، از ترم بعدی کلاسا تخصصی میشه و مباحث کلی سخت میشه که روز به روز از بچه ها کمتر میشه ، خوشبختانه من با عشقی که به بازی دارم هنوز پا بر جام و تا آخرش میرم .
پی نوشت: دنـیـز از نوشتن تو وبلاگ پشیمون شد ، دلیلشو نمیدونم ولی گفت نمیام.
پی نوشت: خدا دوست دارد لبی که ببوسد ، نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد...
بابا : (خطاب به سينا با لبخند)،کم کم بايد فکر يه مامانه جديد باشيم که کمکمون کنه. سينا : (يه دفه داغ ميشود و ميگويد:) ور نزن ، ور نزن ! بابا : آخه کسي در حضور پدرش اينطوري حرف زده سينا جان ؟ سينا : (خجالت ميشکد و ميگويد:) تقصير ِ خودته . بابا : (جدي تر ميشه و ميگه :) خب لازمه ، هم برا شما هم براي من.مامان دوم ديگه. سينا : (بغض) يا مامان ِ خودمو مياري يا حق نداري بري زن بگيري. بابا : (ناراحت) مامان خودت که ما رو نخواست.رفت ... حالا تو ميگي چيکار کنيم ؟ سينا :خاله هام ميان پيشمون.خوبه ديگه همين. بابا : خاله ها که تا آخر عمرشون نميتونن بيان.خودشون خونه و زندگي دارن عزيز دلم. سينا : مگه خودمون چمونه ؟ (گريه و ميره تو بغل بابا)
-منم که داشتم شام درست ميکردم ، يکمي هم صداي اونا رو ميشنيدم ، تا به خودم اومدم ديدم صورتم از اشک خيس شده و همه بدنم داره ميلرزه...نذاشتم اونا بفهمن و تند و تند رفتم تو حياط و گريه کردم و يه آبي زدم به صورتم و يادم اومد که داشتم ميگو سرخ ميکردم ، تا اومدم تو آشپزخونه ديدم بابام داره ميگو ها رو ميريزه تو سطل زباله.همش سوخته بود ، بعدشم 3 تا تن ماهي گذاشت آبپز بشه و بعد شام خورديم و الکي خودمونو شاد نشون ميداديم و 3 تامون پکر بوديم.
پي نوشت : دنيز به دلايل سياسي و امنيتي نميتونه بياد نت ، تلفنشون کنترل ميشه. یعنی بهتره که نياد فعلا. پي نوشت : نمايشنامم به لطف "شاهد" جان ، يه جهش بزرگ داشت و کلي جلو رفت. پي نوشت : يه زماني آرزو داشتم ماشين داشته باشيم ، حالا به زانتيا راضي نميشم،من مزدا 3 ميخوام.اونم تيپ 3 !زود بخر بابايي! پي نوشت :عشق من،يادم کن گاهي،که به دل دارم آهي،تو که از دردم آگاهي،يه دنيا،يه دنيا عاشقم من...
یک عکس خوشگل از خودم توی ادامه مطلب گذاشتم.برید ببینید !!!
ادامه مطلب نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 23:15 |
لینک ثابت |
1- جمعه شب ساعت 9 – مجموعه تفریحی پارک ارم ماهشهر (جراحی)- جشن ِ میلاد ، با حضور خواننده ی محبوب مهدی مقدم ، و با حضور کوچکترین خواننده ی ایران (آرمین {همون نگار و آرمین ِ ایران موزیک}) که خیلی قشنگ خوندن و اجرا کردن ، با مجریگری ِ آقای آریان نژاد ِ عزیز که خیلی دوستش دارم (مجری شبکه خوزستان) و با حضور نابغه ی ویلن ِ ایران و جهان کسرا خدیور که 15 سالش بود و عالی اجرا کرد ، و بهترین تردستایران آقای شاهرخ ِ رضائی و گروهش (گروه بلک مجیک) و جنگ ِ خنده که آقای بهنام ِ کریمی بود. و در آخر اضافه میکنم این مراسم هیچ ربطی به تولد امام زمان نداشت و فقط میلاد امام زمان بهانه ی این جشن بود.
2-در راستای طلوعی مجدد و شروعی دوباره ، از شنبه و اونم بعد از 4 سال میخوام تمام مریضی هامو بی خیال شم و کم کم شروع کنم به ورزش (بدنسازی) و ایشالله تا 6 ماه دیگه دوباره اندام قبلیمو به دست بیارم.(البت زیر نظر پزشک خانوادمون که شاید بشه زن بابام ) .
3-در همان راستایی که گفتیم ؛ در کلاس های جبرانی ِ قلم چی ثبت نام کردیم که بتونیم تجدیدامونو قبول شیم.به امید ِ پیروزی ِ اسلام و مسلمین در امتحانات ِ شهریور ؛ آمین .
4-الان به شدت دارم روی نمایش نامه ام کار میکنم که ایشالله بتونم برای جشنواره یه کار ِ خوب بفرستم که خودمم حتما توش بازی میکنم.برام دعا کنید که کارم خوب پیش بره،به خدا به همتون امضا میدم(هه هه)
5- احتمالا تا چند وقت دیگه وبلاگ تعطیل میشه و در وبسایت رسمی ِ خودم مینویسم.از بلاگفا اسباب کشی میکنم و مستقل میشم.از آقای شیرازی هم بخاطر این 4 سالی که من از خدماتشون استفاده میکردم و هنوز هم میکنم تشکر میشه.
6-تقریبا یادم رفته گیتار بزنم ، دنبالشم یه مربی خوب پیدا کنم که دوباره بام کار کنه که کم کم بشم همون علی ِ 2-3 سال پیش.
7-عروس دسته گلش دستش ، دوماد مواظبش هستش... الهییییی !! قربون امام رضا برم من .
نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در شنبه 17 مرداد1388 ساعت 2:29 |
لینک ثابت |
صدای سکوتم ، انجماد ِ
گرم ِ روزهای تنهایی ام را شکسته و فریادم را کسی نمیشنود،کسی نمیداند از چه
میگویم و برای چه میگویم،اصلا کسی نمیداند که من هم میگویم ، آویزان شده ام به تیک
تاک ِ ساعت تا آرام شود ، آرام...من آرامش را دوست دارم ، تعجیل ِ زمان آزارم میدهد
؛ شده ام میدانی که هرکس یک دور ، دور ِ آن میچرخد و میرود ، کسی نیست که پیاده
شود و بیاید روی سبزه های میدان پا بگذارد و من را لمس کند ، میگویند : دورت
بگردیم ، و میگردند و نمیدانند که من دَوَران را دوست ندارم ، من پا به پا گشتن را
میخواهم ، من تلخی ِ شکر را دوست دارم و سیاهی ِ روز را ، اما ... ! گریه پناه ِ
آدم هاست و من گریه نمیکنم ، من بی پناهم ، پناه میخواهم برای چه وقتی تمام ِ نا
تمامم رفت و من ماندم در این انبوه ِ طوفان ؟!و من ماندم در این ظلمت ؟ میسپارم به
خدا این دنیا را و دعا میکنم خودم را تا شاید لحظه ای ، فقط لحظه ای احساس ِ خوب
بودن را پیدا کنم و در آن لحظه اوج بگیرم ...
سکوت میکنم تا خاک
سپاری ِ آخرین خاکسترهای وجود ِ ناپاکم آبرومندانه باشد و پاک بودن را احساس کنم و
احساس کنم که من میتوانم و میدانم که میشود.پس برای شروعی دوباره و طلوعی مجدد و
جدالی شانه به شانه با روزگار به راه می افتم...در این راه دستانم را رها نکنید...
یا علی !
پینوشت
: این متن صدای امیدی بود که از درون ِ من برخاست و مکتوب شد !
پینوشت
: امیدوارم که بتوانم آنچه که میخواهم و آنچه که میخواهند بشوم !
پینوشت
: نبینم فردا این متن رو تو وبلاگاتون به اسم خودتون بزنیدا . حرام است ، حرام !
*اگه آدرس نذارید جواب نمیدم ، قابل توجه پرنیان که نمیدونم کدوم پرنیانی !
نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 19:44 |
لینک ثابت |
مشهد ، مشهد ، مشهد...
خوب بود.ولی کوتاه بود ، تا اومدیم بفهمیم که خوبه ، تموم شد! تو سه شبی که اونجا
بودیم فقط مامانمو میدیدم که با لبخنداش دنبالمون بود.آخه پارسال 4 تایی با هم
بودیم.عکس مامان هم باهامون بود. احساس میکردیم مامان هم اومده ، چه حال و هوایی
داشت ، گریه های اونجا رو با صدتا خنده عوض نمیکنم.گفته بودید که دعا کنم ؛ راستش
من آدمی نیستم که دعام گیرا باشه ، ولی برای یکی یکیتون دعا کردم.اسم های همتونو
آوردم و براتون دعا کردم که مشکلاتتون حل بشه !راستش فک کردم حالم خوب بشه بعد از
مشهد،اونجا خوب بودم ولی همینکه مهماندار گفت : " به فرودگاه ماهشهر نزدیک
میشویم،کمربندهای خود را ببندید " دوباره همه ی بدبختی هام ریخت تو سرم ، همه
دل گرفتگی هام یادم اومد ، دوباره روز از نو و روزی از نو .
ته نبشت : خاله ی مامانم فوت کرد ، لطفا
فاتحه!
ته نبشت : سرزمین
موجهای زهر ماری هم رفتیم ، یک ساعت خلیج رو به 24 ساعت موجهای آبی نمیدم.
ته نبشت : پریشب دوباره
حالم بد شد ، تا صب بیمارستان بودم ، فشار خونم شده بود 21 روی 13 !!!
ته نبشت : میدونم دیر
آپ کردم ،ممکنه دیر بهتون سر بزنم ، درکم کنید.شرمنده !
ته نبشت : 2 شنبه ساعت 4 بعد از ظهر ماهشهر بودیم.
نوشته شده توسط ::.. پـسـر مـامـان و بـابـا ..:: در شنبه 3 مرداد1388 ساعت 0:50 |
لینک ثابت |
حدودا ساعت 2:30 دیقه
شب بود و شب بود و شب.یادمه وضو گرفته بودم برای نماز مغرب و عشاء ولی یادم رفته
بود بخونم.یادم رفته بود.اومدم بخوابم که یهو مامانم با چهره ی نورانی و زیبا و
لباسی سفید اومد سراغم.همینکه دیدمش اولین چیزی که گفتم ، بهش گفتم چقد خوشگل شدی
مامان.یه لبخند زد و گفت: